تبلیغات اینترنتیclose
خسته ام از دنیا ( مونا برزویی )
پیچک ( مونا برزویی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خسته ام از دنیا
خسته ام از رویا
از امروز
از فردا

اشکهایم این بار هیچ نمی بارد از ابر دلم
من دگر خسته و بشکسته تر از انم
تا گریه کنم

بی هدف می پرسم :
(( پس چرا میخواهی بی من بروی؟))


از نهادم بر می خیزد اه سردی
او به من می نگرد با دردی
ونیازی در چشمانش می جوشد
که طلب می کند از من
باور کنمش


باز می گوید برایم غمناک:

من نمی خواهم جدایی را
حس تنهایی را!

من نمی خواهم فروغ چشمانت را بگیرم
با نگاهی تلخ

و گل شیرین لبخند تو را پژمرده سازم با صدایی تلخ

شاپرکهای نگاهت را بسوزانم ، به اهی تلخ
تو می تابی و من
چون سایه می رقصم
به دنیای سیاهی تلخ


من همه تلخی و تو شیرین ترین لبخند دنیایی
من به غربتها گره خوردم
تو اینجایی!

چسان خودخواه بودم من
که می پنداشتم با این همه تلخی
به تو طعم بهاری را
نشان رازداری را
هدیه خواهم داد....!


بدان من می روم با کوله باری از ندامت ها
تنم می سوزد از داغ نبایدها و بایدها
واین تنها برای توست
بدان هرگز نمی خواهم جدایی را
ولی افسوس و صد افسوس
این تنها برای توست..........




دو دستش را زمن ارام می گیرید
و رنگ چشمهایش در نگاهم باز می پیچد
نگاهامان گره خورده!
دلم بیچاره
می میرد به ارامی
و روح مرده ی قلبم
سوار بال اهم
می رود در اسمانهای کمی ابی!.....

نگاه من اسیر جذبه های او
گرفتار نگاه او
به خود می گویم: (( این فرجام کار ماست می دانی!؟!
و او هم نیست از ما
می رود
بازم تو می مانی!..))


هزاران حرف ناگفته
کزین پس دفن میگردد
میان ما!

و من اشفته و درمانده و تنها
به او با طعنه می گویم
(( همه گفتند خامم من
ولی اه از فریب تو!
و اه از این دل ساده
و چشمان غریب تو! ...))

به من ارام می گوید


مرا باور کن ای خوبم
دگر چیزی نمیگویم
ولی باید گذشت از انچه می دیدم
و می بینم
و میخواهم..........




دگر چیزی نمی گوید
و من ارام می لرزم
و اشکم انچنان چشمان داغم را به بر دارد
که جایی را نمی بینم
نه او را
و نه دیگر چشمهایش را
و حتی خاطراتی را
که نقاشی کشیدم با صدای او
نمی بینم دگر
اری نمی بینم

غرورم با صدای لرزش اشکم
به پیش پای او
در خاک می افتد
تنم بار دگر در ان بهشت پاک می افتد


و من در حسرت انم
که او تنها برای خاطر من
می برد از من
کنون از این خودم
بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز تب دارم

به او ارام میگویم : ((خداحافظ))

و در اندیشه ی انم
که او این بار خواهد گفت خداحافظ نگو
گرچه امیدی نیست بر دیدار
خداحافظ نگو ای تکچراغ شامهای تار
ببخشم تا بمانم تا ابد در شعرهای تو
پشیمانم و می سوزاندم قهرو وداع تو..........

ولی او هرگز اینها را نمیگوید
نگاهش چشم مشتاق مرا دیگر نمی بیند
نمی جوید ، می گوید که :

می دانم چه کردم با تو و
بخشش نمی خواهم
تو بودی ان که می گفتی
خداحافظ
نبودم انچه می دیدی
نبودم ان که می گفتی........................
....................................................


نمی دانم چرا او می رود اما
دگر از من صدایی بر نمی خیزد

و رعدی از من و اوعکس می گیرد
ولی ابری نمی گرید
بارانی نمی ریزد
دگر هم برنمی گردد که من او را ببینم با نگاهی سیر
کمی دیر است ، اری دیر

برای دیدن و عاشق شدن دیگر مجالی نیست
و می دانم دروغ است انکه میگویند:
اگر عشقی بود دیگر محالی نیست


و اکنون می شوم تنها
و او دست غریب سرنوشتش را گرفته می رود انجا
برایم یادگاری می گذارد
حرفهایش را ، رد پایش را
وخونی را که از او هر قدم بر ره چکیده
من این را خوب می دانم
دل او بی گمان از من بریده
از خس و خار نگاه من!


کنون
از این خودم بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز
تب دارم

 

 

 

مونا برزویی

http://mb2004.persianblog.ir/1383/3/

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 277