تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مونا برزویی )
پیچک ( مونا برزویی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تو هم از ما نبودی.........


من به او می گویم :
(( تو چرا بار سفر می بندی؟))

به نگاه خیسم می خندد

(( و چرا از من و این خاطره ها دل کندی؟؟!؟..........))

راه چشمش را بر من می بندد

من به او می گویم :

(( بی تو شبهای دلم غمگین است
این غم تنهایی
بر دلم سنگین است
تو که باشی شعرها شیرین است
خوابها رنگین است ..................))


او به من مینگرد
در گلویش بغضی ست
یا غمی دیرین است

باز می دزدد نگاهش را ز چشمانم....

من به او می گویم :
(( عهدمان یادت نیست؟؟
من و تو باید دنیامان را ................))

او به من می گوید :


کاش دنیایی که در ان پیکر ما همچو مرداری
میان باتلاق حسرتش بارنج پوسیده
مثل دنیایی که در ان پیچک دلهای ما
روییده عطر الود
زیبا بود !



من به او می گویم :
(( چشم بگشا
قلبها پر شورند
زشتی ها دورند
دستها پر مهرند
چشمها پر نورند.......))
او به من می گوید :


من ندیدم مهری ، ......... عشقی ........ لبخندی !
تو چه؟؟! دیدی ؟!؟


((اری ))!
من به او می گویم :
(( تو خودت زیبایی !
انچنان پر شوری
که بدان گرمی چشمانم را ،
از تو می گیرم
انچنان پر مهری
انچنان زیبایی.......))

او می گوید:



من نقابم زیباست
پشت این صورتکم زیبایی چندان نیست
چهره ام خندان نیست
پشت این صورتکم پنهانم
و دروغ است دروغ،
شعله ی چشمانم.........


من از او می پرسم :
((تو چه گفتی به دروغ ؟!))
لحظه ای را به سکوت
هر دو مان منتظریم
من از او بار دگر می پرسم :
(( تو چه گفتی به دروغ ؟!!
قلب تو بسته به چشمانم نیست؟!
و پناه دل باران زده ات
چتر مژگانم نیست!؟
انکه گفتی که به دادت برسم ، راست نبود؟!.....))

او به من غمزده میگوید باز



هر چه گفتم از تو
از دلم بر می خاست
قلب من شعر تو را ، مهر تو را خواهد خواست
تو همانی هستی
که به من پیوستی
غربتم را دیدی ، اما دل بستی....
گرچه قلبم متروکه ی یک حادثه بود
بر جان سوزم
بی عاطفه بود
تو همانی هستی
که به من خندیدی
گرچه باغ دل من سیب نداشت
اسمان قلبت اما ،
مه تردید نداشت...........


من به او می نگرم
نگرانم ،اما
برلبم نام قشنگش میخندد باز
می گویم : (( هر چه گفتی به دروغ
غیر احساساتت
من تو را می بخشم
هر که میخواهی باش
هر که خواهی باش
تا زمانی که مرا دوست بداری من هم .........))

نگران می گوید :
باید بروم !



من کمی می رنجم
(( به کجا خواهی رفت ؟!))
او به من می گوید :


هیچ گاه هیچ نگاهی چون تو
دل غمبار مرا شاد نکرد
هیچ کس چون تو مرا در غم و شادیهایم یاد نکرد
حس گرمی دارم
که ز خورشید وجود تو شکفت
رازهایی به دلم سنگین است
که نمی باید گفت..........


بار دیگر دستم را می گیرد
بهتم را
از نگاهم خوب می خواند
دستهایم سرد است
همچو اول باری که دو دستم را در دست گرفت
و نگاهم سرد است
همه دنیا تاریک
همه جا پر درد است....................


..........

 

مونا برزویی

http://mb2004.persianblog.ir/1383/3/

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خسته ام از دنیا
خسته ام از رویا
از امروز
از فردا

اشکهایم این بار هیچ نمی بارد از ابر دلم
من دگر خسته و بشکسته تر از انم
تا گریه کنم

بی هدف می پرسم :
(( پس چرا میخواهی بی من بروی؟))


از نهادم بر می خیزد اه سردی
او به من می نگرد با دردی
ونیازی در چشمانش می جوشد
که طلب می کند از من
باور کنمش


باز می گوید برایم غمناک:

من نمی خواهم جدایی را
حس تنهایی را!

من نمی خواهم فروغ چشمانت را بگیرم
با نگاهی تلخ

و گل شیرین لبخند تو را پژمرده سازم با صدایی تلخ

شاپرکهای نگاهت را بسوزانم ، به اهی تلخ
تو می تابی و من
چون سایه می رقصم
به دنیای سیاهی تلخ


من همه تلخی و تو شیرین ترین لبخند دنیایی
من به غربتها گره خوردم
تو اینجایی!

چسان خودخواه بودم من
که می پنداشتم با این همه تلخی
به تو طعم بهاری را
نشان رازداری را
هدیه خواهم داد....!


بدان من می روم با کوله باری از ندامت ها
تنم می سوزد از داغ نبایدها و بایدها
واین تنها برای توست
بدان هرگز نمی خواهم جدایی را
ولی افسوس و صد افسوس
این تنها برای توست..........




دو دستش را زمن ارام می گیرید
و رنگ چشمهایش در نگاهم باز می پیچد
نگاهامان گره خورده!
دلم بیچاره
می میرد به ارامی
و روح مرده ی قلبم
سوار بال اهم
می رود در اسمانهای کمی ابی!.....

نگاه من اسیر جذبه های او
گرفتار نگاه او
به خود می گویم: (( این فرجام کار ماست می دانی!؟!
و او هم نیست از ما
می رود
بازم تو می مانی!..))


هزاران حرف ناگفته
کزین پس دفن میگردد
میان ما!

و من اشفته و درمانده و تنها
به او با طعنه می گویم
(( همه گفتند خامم من
ولی اه از فریب تو!
و اه از این دل ساده
و چشمان غریب تو! ...))

به من ارام می گوید


مرا باور کن ای خوبم
دگر چیزی نمیگویم
ولی باید گذشت از انچه می دیدم
و می بینم
و میخواهم..........




دگر چیزی نمی گوید
و من ارام می لرزم
و اشکم انچنان چشمان داغم را به بر دارد
که جایی را نمی بینم
نه او را
و نه دیگر چشمهایش را
و حتی خاطراتی را
که نقاشی کشیدم با صدای او
نمی بینم دگر
اری نمی بینم

غرورم با صدای لرزش اشکم
به پیش پای او
در خاک می افتد
تنم بار دگر در ان بهشت پاک می افتد


و من در حسرت انم
که او تنها برای خاطر من
می برد از من
کنون از این خودم
بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز تب دارم

به او ارام میگویم : ((خداحافظ))

و در اندیشه ی انم
که او این بار خواهد گفت خداحافظ نگو
گرچه امیدی نیست بر دیدار
خداحافظ نگو ای تکچراغ شامهای تار
ببخشم تا بمانم تا ابد در شعرهای تو
پشیمانم و می سوزاندم قهرو وداع تو..........

ولی او هرگز اینها را نمیگوید
نگاهش چشم مشتاق مرا دیگر نمی بیند
نمی جوید ، می گوید که :

می دانم چه کردم با تو و
بخشش نمی خواهم
تو بودی ان که می گفتی
خداحافظ
نبودم انچه می دیدی
نبودم ان که می گفتی........................
....................................................


نمی دانم چرا او می رود اما
دگر از من صدایی بر نمی خیزد

و رعدی از من و اوعکس می گیرد
ولی ابری نمی گرید
بارانی نمی ریزد
دگر هم برنمی گردد که من او را ببینم با نگاهی سیر
کمی دیر است ، اری دیر

برای دیدن و عاشق شدن دیگر مجالی نیست
و می دانم دروغ است انکه میگویند:
اگر عشقی بود دیگر محالی نیست


و اکنون می شوم تنها
و او دست غریب سرنوشتش را گرفته می رود انجا
برایم یادگاری می گذارد
حرفهایش را ، رد پایش را
وخونی را که از او هر قدم بر ره چکیده
من این را خوب می دانم
دل او بی گمان از من بریده
از خس و خار نگاه من!


کنون
از این خودم بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز
تب دارم

 

 

 

مونا برزویی

http://mb2004.persianblog.ir/1383/3/

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


توی کوچه های سرد خاطرات
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده

مثل اون پرنده ی شکسته بال
دل من بعد تو بی لونه شده
با تو بیقرار و بی تو بی قرار
دل من راس راسی دیوونه شده
.........................................................

چه جوری میشه به دنبال یه بی نشونه گشت؟
دنبال خاطره ی روزای عاشقونه گشت؟
چرا باید وقتی خونه ی دلت متروکه
واسه در زدن بازم دنباله یه بهونه گشت؟

امشبم میون این خاطره های سردم
بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم
که نفهمیدم کی و کجا تو رو ازم گرفت
دست تو جدا شد و نگاهتو گم کردم

چه جوری میشه پی یه قلب پاره پاره گشت؟
توی اسمون ابری ، دنبال ستاره گشت
وقتی راه نداره چشمام به حریم قلب تو
چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت؟؟؟؟

 

 

مونا برزویی

http://mb2004.persianblog.ir/1383/2/

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

یادت هست شبی را که بهار
پشت هر پنجره ای می رقصید
و من از شوق رسیدن به نگاهت می دوییدم در راه
....


ارزوهایم با من
رازهایم با من
شعرهایم با من
یکسال بزرگتر شد
ان شب

 

مونا برزویی

 

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 185

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


خواهم امد امشب
یادت نرود

باز بگذار کمی پنجره را
و بمان بیدار... یادت نرود!

من به همراه نسیم
و به دنبال نگاه مهتاب
وبه اهنگ پر شب پره ها
دور فانوس نگاهت
خواهم امد امشب ... یادت نرود


می رسم تا دم ان لحظه که
اسمم ارام
بر لبت می خندد
وهماندم که سکوت
با صدای ساعت می رقصد

می تپد قلبت در ثانیه ها
چشمهایت را برایم خیس بگذار
و یادت نرود

خواهم امد
امشب.

 

 

مونا برزویی

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 597

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اگر او بار دگر می امد
چه به او می دادی ؟
بازترین اغوشت را؟
بکرترین احساست ؟
بهترین لبخندت ؟؟؟


تو چه داری که به او هدیه کنی ؟؟!؟

جز دلی ساده و بشکسته که او
به نگاهی برده

جز گل لبخندی
که دگر پژمرده

شعرهایی رنجیده و تلخ
واژه هایی مرده ..... ش

 

 

 

مونا برزویی

 

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دلم تنگ و
خیالم تنگ
برایم تنگتر دنیا


نمیدانم چه کس امشب
چنین ازرده قلبم را
!

صدایت میکنم
اما
صدایم باز میگردد

نگاهت سنگ و
قلبت سنگ
شکستی راز چشمم را

 

 

 مونا برزویی

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 189

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تو اما از دل من هم گسستی
تمامه خوابهایم را شکستی
نگفتی شاید او دلبسته باشد!
نکردی رحم و پلها را شکستی

ندیدی اشکهایم بی قرارند؟
ندیدی سالهایم بی بهارند؟
نگفتی شاید او بی من بمیرد!
ندیدی دستها چشم انتظارند!؟

نمیدانم که یادت هست ایا؟!
که گفتی با تو ام دنیا بهشت است
چرا پس با بهشتت قهر کردی؟!
نگو این عادت و طبع سرشت است

نمی دانی به راهت چشم بستم؟
ز قیدو بند دنیا هم گسستم
همه گفتند ...عادت میکنی باز
من اما دل به لبخند تو بستم

بیا ثابت کن اینها وهم دارند
هنوزم چشمهایت رحم دارند
بیا ثابت کن این چشمان خسته
درون قلب پاکت سهم دارند

نمی دانم که یادت هست یا نیست!!؟
که قلبم این چنین ازرده از چیست!؟
نمی خواهم بدانم در دل تو
کنار نام من یک خط خالیست

 

 

مونا برزویی

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه های مونا 1, | بازديد : 669

صفحه قبل 1 ... 8 9 10 11 صفحه بعد